سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بامدادان به جستجوی دانش برخیزید که سحرخیزی مایه برکت و کامیابی است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
آواز ققنوس

از من بپرس...

امروز نسیم آمد تا گرمم نشود،خورشید تابید تا سردم نشود.

میوه ها رسیدند تا بخورم.

اب در جویبار جاری شد تا بنوشم.

امروز پدر هست تا دخترش باشم،مادر هست تا همرهش باشم.

امروز تو نیز هستی و تمام کسانی که دوستشان دارم.

تو امروز اینجایی تا باز کنم دفتر خاطره را و

مرور کنیم هر چه گذشته است از غم و شادی.

پس بازم هم بپرس چگونه ام ؟

تا بگویم :"بسیار خوب؛ عالی!!



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

    آدم به زمین آمد

    این حادثه رویا نیست

    این فرصت بی تکرار

    عشق است معما نیست



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

     

    بعضی آدما ممکنه هر روز بیان از کنارت رد بشن اما برات اهمیت نداشته باشن اما دلیل نمیشه که اونا بی اهمیت باشن .

    بعضی آدما هم هستن که برات خیلی مهمن اما دلیل نمیشه که آدم مهمی باشن

     اما چیزی که از همه بیشتر مهمه اینه که هر آدمی هر چقدر هم کم اهمیت باشه حداقل برا یه نفر اهمیت داره



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

    ای فرزند آدم تا سلطنت من باقی است از هیچ صاحب و قدرتی نترس که سلطنت من همیشگی است.

    تا خزانه ی من پر است در غم روزی نباش و بدان که گنجینه ی من هرگز خالی نمی شود.

    قسم بحق من بر تو ،که من دوست توام و تو نیز دوست من باش

    به کسی جز من دل مبند،زیرا منم که به تو نزدیک بوده و خواسته های تو را بر میاورم.

    همه چیز را برای تو و تو را برای عبادت افریدم.

    تو را از خاک آفریدم خسته نشدم چگونه روزی رساندن بتو مرا خسته می کند.

    برای خاطر خود بر من خشم می گیری ،آیا می شود بخاطر من بر نفست خشمگین شوی؟

    آنکه تو را می خواهد برای خودش می خواهد من تو را برای خودت می خواهم از من فرار نکن.

    برای من است بر تو واجباتی و برای تو است بر من معایشی ، تو تخلف می کنی ولی در کار من تخلفی وجو ندارد.

    منیکه امرزو عبادت فردا را از تو نمی خواهم تو نیز روزی فردا را از من نخواه.

    به آنچه نصیب تو است راضی باش،آسوده و پسندیده خواهی بود،اگر غیر این باشد نیاز را بر تو چیره خواهم کرد.

    تا چون درندگان بیابان راه روی به نصیب می رسی اما خود را بی اجر کرده ای.

    همچنانکه در حضور شهر یاران می ایستی در عبادت من بایست اگر تو مرا نمی بینی من تو را می بینم.

    امضا:خدا



  • کلمات کلیدی : خدا.....
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

    در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت . او هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت ؛ بنابراین، در حالی که کوزه سالم همیشه حد اکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ی ارباب میرساند ، کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد . برای مدت دو سال سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه میرساند.

    کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار میکرد اما کوزه ی شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ، ناراحت بود.

    بعد از دو سال روزی در کنار رودخانه کوزه ی شکسته به سقا گفت :

    من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش می خواهم چون در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید انجام دهم ، انجام داده ام . به خاطر شکاف های من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.

    سقا لبخند زد و گفت : کوزه ی نازنینم ! از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ، به گل های زیبای کنار جاده توجه کنی.



    در حین بالا رفتن ار تپه ، کوزه ی شکسته گل های باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب می درخشیدند و عطرشان همه ی فضا را فرا گرفته بود .

    سقا گفت :من از شکاف های تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم !؟ من در کناره راه گل هایی کاشتم که هر روز وقتی از خانه بر میگشتیم ،تو به آنها آب میدادی . برای مدت دو سال من با این گل ها خانه ی اربابم را تزیین و عطرآگین ساختم . بی وجود تو خانه نمی توانست اینقدر زیبا و مطبوع باشد.

    محمد نوروزی ::: چهارشنبه 86/4/20::: ساعت 4:30 عصر

     

    یک روز غروب,زنی جوان کنار ساحل رفت تا کمی با خود خلوت کند و پا برهنه روی ماسه ها قدم بزند او ارام قدم بر می داشت و امواج کف الود دریا گاهی نرم نرمک جلو می خزیدند و به پاهایش بوسه می زدند.بعد از مدتی پیاده روی لحظه ای ایستاد تا رد پاهایی را تماشا کند که از خود به جا گذاشته بود,اما اثری از رد پاها نبود . امواج دریا انها را شسته بود .

    همین که رویش را برگرداند تا به راهش ادامه دهد,با کمال تعجب پیرزنی را دید که پتویی به خودش پیچیده بود و در حالی که داشت خود را کنار اتش گرم میکرد مشغول ورق زدن کتابی با جلد چرمی بود.

    زن جوان با دودلی و اهسته پیش رفت و پرسید:"ببخشید,شما از کجا یکدفعه پیدایتان شد؟چند لحظه پیش که اینجا نبودید!چه طوری توانستید به این زودی اتش روشن کنید؟"

    پیرزن به شعله های رقصان اتش خیره شده بود و بدون اینکه حتی سرش را بلند کند با صدایی که شبیه صدای پیچش باد در میان شاخه های درختان بود,ارام و شمرده گفت:"بیا بنشین عزیزم,چیزهایی هست که باید نشانت بدهم."

    وقتی زن جوان زانو زد و کنار اتش نشست,پیرزن کتابی را که در دست داشت به او داد زن جوان دستی به جلد چرمی ان کشید و شروع کرد به ورق زدن کتاب.او هر چه بیشتر ورق میزد بیشتر تعجب میکرد چون همه صفحات کتاب داستان زندگی خودش بودند.در ان کتاب همه ماجراهایی که پشت سر گذاشته بود,یکی پس از دیگری نوشته شده بود.او انقدر ورق زد که رسید به ماجرای ان شب,به اینکه موقع قدم زدن در لب ساحل با پیرزنی برخورد میکرد و با او هم صحبت می شد وقتی این صفحه را هم با دقت خواند ,ورق زد تا به صفحه بعد برود اما صفحه بعد سفید بود. زن جوان که حسابی جا خورده بود با دستپاچگی صفحات دیگر را هم تند تند ورق زد.اما همه انها خالی بودند او که خیلی گیج و سردرگم شده بود نگاه پرسشگرش را به چهره پیرزن دوخت و با التماس گفت:"این یعنی چه؟حتما امشب اخرین       شب زندگی من است مگر نه؟"

    پیرزن به ارامی جواب داد:نه عزیزم این یعنی زندگی تو از امشب شروع می شود.

    پیرزن این را گفت و کتاب را از زن جوان گرفت و شروع کرد به کندن صفحات نوشته شده ان. او صفحات را یکی یکی پاره کرد و در اتش می انداخت ان قدر این کار را ادامه داد که جز صفحه های سفید چیزی باقی نماند انگاه رو کرد به زن جوان و گفت:"ببین همان طور که امواج دریا ردپاهای تو را شسته اند گذشته های بد تو هم محو شده است و هیچ وقت بر نخواهند گشت.از زندگی تو همین ورق های سفید باقی مانده اند از این پس هر لحظه جدید اولین لحظه از باقی مانده ی زندگی توست یادت باشد هر لحظه ای که می گذرد نمی توانی دوباره به دستش بیاوری مهم تر از همه اینکه هر روز نو فرصتی است برای دوست داشتن یگران,فرصت هایی که تکرار نخواهند شد تو از این پس می توانی اینده ات را هر جور که دوست داری بنویسی,چون هنوز صفحات ان خالی است"

    پیرزن این ها را گفت و ارام از جایش بلند شد چند قدم به سمت امواج دریا برداشت و اهسته اهسته در سیاهی شب محو شد.



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: پنج شنبه 86/4/14::: ساعت 1:0 عصر


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 12
    بازدید دیروز: 30
    کل بازدید :79278

    >> درباره خودم <<
    آواز ققنوس
    محمد نوروزی
    می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

    >>دسته بندی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    آواز ققنوس

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<













    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<