سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانش، بالاترین رستگاری است . [امام علی علیه السلام]
آواز ققنوس

  یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکی نبود

   آنجا که درخت بید به آب می رسد ، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند .

   آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند

   و عاشق هم شدند .

   کرم ، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد ،

  و بچه قورباغه ، مروارید سیاه درخشان کرم .

  بچه قورباغه گفت : « من عاشق سر تا پای تو هستم. »

  کرم گفت : « من هم عاشق سر تا پای تو هستم . قول بده که هیچ وقت تغییر نمیکنی

  بچه قورباغه گفت : « قول می دهم . »

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند . او تغییر کرد .

  درست مثل هوا که تغییر می کند .

  دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند ، بچه قورباغه دو تا پا در آورده بود .

  کرم گفت : « تو زیر قولت زدی . »

  بچه قورباغه التماس کرد : « من را ببخش دست خودم نبود . »

  « من این پاها را نمی خواهم

  من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم

  کرم گفت : « من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .

  قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی . »

  بچه قورباغه گفت : « قول می دهم . »

  ولی مثل عوض شدن فصل ها ،

  دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند ،

  بچه قورباغه هم تغییر کرده بود . دو تا دست در آورده بود .

  کرم گریه کرد : « این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی . »

  بچه قورباغه التماس کرد :« من را ببخش . دست خودم نبود . من این دست ها را نمی خواهم

  من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم . »

  کرم گفت : « من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .

  این دفعه ی آخر است که می بخشمت . »

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند ؛ او تغییر کرد . درست مثل دنیا که تغییر می کند .

  دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند او دم نداشت .

  کرم گفت :« تو ، سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی . »

  بچه قورباغه گفت : « ولی تو ، رنگین کمان زیبای من هستی . »

  « آره ، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی . خداحافظ . »

  کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آن قد به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد .

  یک شب گرم و مهتابی ، کرم از خواب بیدار شد .

  آسمان عوض شده بود ،

  درخت ها عوض شده بودند .

  همه چیز عوض شده بود

  اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود .

  با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود ، اما او تصمیم گرفت که ببخشدش .

  بال هایش را خشک کرد .

  و بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند .

  آنجا که درخت بید به آب می رسد ،

  یک قورباغه ، روی یک برگ گل سوسن ، نشسته بود .

  پروانه گفت : « ببخشید ، شما مروارید … »

  ولی قبل از این که بتواند بگوید : « سیاه و درخشانم را ندیدین »؟

  قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

  و درسته قورتش داد .

  و حالا قورباغه ، آن جا منتظر است

  با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند

  نمی داند که کجا رفته .

  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: جمعه 86/1/10::: ساعت 4:52 عصر


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 33
    بازدید دیروز: 48
    کل بازدید :80764

    >> درباره خودم <<
    آواز ققنوس
    محمد نوروزی
    می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

    >>دسته بندی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    آواز ققنوس

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<













    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<