سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هرگاه یکی از شما از چیزی که نمی داند، پرسیده شود، از گفتن «نمی دانم» خجالت نکشد . [امام علی علیه السلام]
آواز ققنوس

سالها پیش مرد جوانی زندگی میکرد که

 مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک

بود اما به خدا اعتقادی نداشت

او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب میشنید مسخره میکرد

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده

اموزشگاهش رفت چراغ خاموش بود ولی

ماه روشن.....و همین برای شنا کافی بود

مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت

و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود

 ناگهان سایه بدنش را همچون صلیب روی

 دیوار مشاهده کرد احساس عجیبی تمام

وجودش را فرا گرفت از پله ها پایین امد و به

 سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد

 اب استخر برای تعمیر خالی شده بود

 او سایه خود را ندید سایه خدا را بر سر خویش احساس کرد

 

 



  • کلمات کلیدی : سایه ای چون صلیب
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/3/26::: ساعت 12:0 عصر

    اگر شما اهل مطالعه و علاقمند به کلاس زبان و یادگیری گرامر و مکالمه انگلیسی شاید در برخی دوره ها شاگردی او را هم نموده باشید خودش بود و همسرش با یک پسر جوان . کارش اموزش زبان در این موسسه و ان موسسه .

    تندباد روزگار از درخت تناور زندگی اش برگ و بری ریخت که جا داشت بخشکد و بی ثمر گردد اما ماند و مبارزه کرد . همسرش را در یک تصادف رانندگی از دست داد او ماند و یک پسر زمان هم بدین منوال گذشت

    روزی احساس کرد در فرق سرش غده ای سر براورده اهمیت نداد شاید غده چربی باشد اما دردی که گهگاه سراغش می امد زنگ خطری بود که در بن گوش او نواخته می شد به طبیب مراجعه کرد و کار به تکه برداری و غیره انجامید و چیزی نپایید که فهمید سرطان گرفته است . هیچ خود را نباخت و با خود گفت این چهره زندگی امروز به من رخ نموده است

    می دانست باید بلاخره با زندگی کنار امد شیمی درمانی را شروع کردی و به صورت توام اسبابب و وسایل زندگی اش را فروخت فرزندش را هم به خانواده پدریش سپرد و روانه انگلیس شد برای مداوا

    چون زبان می دانست برای ایجاد ارتباط با دیگران چندان به مشکل بر نخورد سیر درمان را در انجا ادامه داد و با طبیب معالج خویش به مشورت نشست

    _ دکتر می توانید راحت همه چیز را برای من بگوید فکر می کنم تحمل شنیدن حرفایتان را دارم

    _ در یک وضع معمولی شما حداکثر تا شش ماه دیگر زنده خواهید ماند بیماری شما پیش روی سریع خویش را اغاز کرده است اگر بخواید تحت عمل جراحی قرار بگیرید باید کاسه سرتان برداشته شود من هیچ قولی نمی توانم به شما بدهم چنین عملی در شرایطی که شما دارید بسیار خطرناک است اما اگر از این جراحی جان سالم بدر بردید دیگر ا خطر رسته اید

    _ دکتر برای عمل جراحی چقدر فرصت دارم مثلا 72 ساعت خوب است

    - هیچ مانعی ندارد

    خدا نکند شما جای او باشد فقط فرض کنید اگر شما 72 ساعت تا ژایان زندگی فرصت داشتید چه می کردید ( چنین احتمال قطعا به صورت قوی برای او مطح بود میی خواید حرفهای خودش را برایتان بگویم )

    گفت امدم تلفنی با تک تک اعضای خانواده ام در ایران صحبت کردم و جریان را به انها گفتم و غزل خداحافظی را خوند بعد هم بلیط موزه ها و مراکز تفریحی لندن را گرفتم و در این فرصت مغتنم ا عمر خویش اثار شگفت انگیز وئ مراکز دیدنی را از نظر گذراندم در این چند در این چند روز مختصر چنان از عمر خود بهره بردم که هیچ کس از یک سرطانی مشرف من انتظار نداشت بعد هم با نهایت ارماش خود را به تیغ جراح سژردم ....

    کاسه  سرش را برداشتن و غده سرطانی اش را عمل کردن از بیمارستان انگلیسی ها به سلامت بیرون امد امروز هم زندگی شغل و موقعیت پیشین خود را کاملا باز یافته است

    نگوید چه بی خیال دارد می میرد سراغ موزه می رود بله او به مدد وامید نجات یافت من که از شما بیشتر در جریان کار او بودم ! می دانم که اگر او خود را باخته بود ان روز مرگ با تایغ اغشته ای خویش چنان بر فرق سر او می کوبید که دیگر تا قیامت نتواند سر براورد چه رسد به این که امروز سر زند و شاداب دوباره با شاگران خویش نغمه سر دهد :

    PLEASE REPEAT ME

    ** ما همین نیستیم که اکنون هستیم انیم که بخواهیم و اراده کنیم **



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/3/12::: ساعت 3:0 عصر

    شیائو لی یک پسر 8 ساله بود .هنوز نخستین باری را که با او برخوردار کردم ، فراموش نکرده ام . در آن روز گرم تابستان ، شائو لی با بچه ها گلف بازی می کرد . هنگامی که کلاهش را از سر بر داشت ، متوجه شدم که مویی بر سر ندارد . او نسبت به بچه های همسال خود لاغرتر و ضعیفتر به نظر می رسید . با این حال وقتی با دیگر کودکان بازی می کند ، شاد و خوشنود شد . او تلاش می کرد همانند دیگران گلف بازی کند .

    در واقع شیائو لی به سرطان خون مبتلا بود . بعضی وقت ها من هم با او گلف بازی می کردم . او به من می گفت که خوب بازی می کنم .

    یک سال سپری شد . من مدت ها دیگر در میدان بازی گلف شیائو لی را ندیدم . شنیدم که بیماری او حادتر شده است . اما دوستانش گفتند که شیائو لی تلاش می کند قبل از فرا رسیدن پائیز چند بار دیگر گلف بازی کند .

    هفته بعد ، بار دیگر در میدان بازی گلف شیائو لی را دیدم . یکی از دوستانش کیف او را برایش می اورد . شیائو لی به دوستان خود گفت : مواظب باشید . احساس می کنم که امروز شانس با ماست .

    با این حال ، او هنگام گلف زحمت زیادی متحمل می شد . در آخرین پرتاب ، شیائو لی با بالاترین توان توپ گلف را پرتاب کرد . توپ ناپدید شد . یکی از دوستانش از شیائو لی خواست تا توپ گلف را پیدا کند .او ضعیف بود ، راه رفتن برای شیائو لی بسیار سخت بود . متوجه شدم که او ضمن جستجوی گلف به نفس نفس افتاده است .

    اکنون همه دوستان شیائو لی برای یافتن توپ تلاش می کردند . بطور تصادفی متوجه شدم که یکی از دوستان شیائو لی توپ گلف شیائو لی را بر داشته و به داخل سوراخ انداخته است . این دوست سپس دورتر دوید و وانمود کرد که توپ خود را جستجو می کند . او متوجه شده بود که من حرکاتش را زیر نظر دارم به همین دلیل به من خیره شده بود .

    پس از آنکه شیائو لی توپ خود را پیدا نکرد ، ناامید شد . زیرا فکر می کرد باید بهتر بازی می کرد . ولی هنگامی که به حفره بازی نگاه کرد ، رنگ شادی بر رخسارش نشست و در پوست نمی گنجید . پسران به یکدیگر نگاه می کردند و می گفتند : آیا واقعا او با یک ضربه توپ را به داخل سوراخ انداخته است . می گفتند که شیائو لی حتما توپ را با دست به داخل حفره انداخته است .

    شیائو لی گفت : هرگز چنین کاری نکرده ام ! پسران وانمود کردند که بسیار متعجب شده اند . شاید در این موقع بود که فهمیدم شیائو لی خود را اکنون سعادتمند ترین پسر جهان می داند . از آن به بعد دیگر شیائو لی را ندیدم . اما آن موقع بود که معنی بازی گلف را فهمیدم . گلف بازی ماهرانه و دور پرتاب کردن ها اصل این بازی نیست بلکه در آن زمان باید از ارتباطات و با هم بودن و بازی گلف به شکلی جمعی لذت برد و به دیگران نیز توجه مبذول داشت

     



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/3/5::: ساعت 10:0 عصر

    ساعت 3 شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب مرا  از خواب بیدار کردی؟

    بیا هر شب کنار نور یک شمع به فکر پیچک همسایه باشیم

    مادر گفت :25 سال قبل در همین موقع تو مرا از خواب بیدار کردی فقط میخواستم بگویم تولدت

    مبارک پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادر رفت

     وقتی

     داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمعی نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/2/22::: ساعت 6:0 صبح

    تنها باز مانده یک کشتی شکسته به جزیره خالی از سکنه ای افتاد او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی امد

    سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارایی های اندکش را در ان نگه دارد اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از ان  به اسمان میرود متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود

    از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زده فریاد زد:

    خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟

    صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید

    کشتی امده بود نجاتش بدهد مرد خسته از نجات دهندگان پرسید :شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم ؟

    ان ها جواب دادند:ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم

    وقتی که اوضاع خراب میشود نا امید شدن اسان است

    ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است پس به یاد داشته باش:دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از ان علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: سه شنبه 86/2/11::: ساعت 10:42 عصر

    دو فرشته مسافردرمنزل خانواده ثروتمندی توفق کردند تاشب را درآنجا بگذرانند.
    آن خانواده گستاخی کردند واجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند.بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه رااختصاص دادند.همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی دردیوار دید وروی آن را پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید واوگفت : "چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند"
    شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند.پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان رادراختیار فرشته هاقراردادندتاشب را راحت بخوابند.
    صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر راگریان دیدند تنهاگاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود.
    فرشته جوان تر به خشم آمد وبه فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرداولی همه چیز داشت بااین حال تو کمکش کردی .خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند وبا این حال توگذاشتی گاوشان بمیرد.
    فرشته پیرتر پاسخ داد:"چیزها همیشه آن طوری نیستند که به نظر میرسند" "شبی که مادرزیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع وبخیل بود ومایل نبود ثروتش راباکسی شریک شود من سوراخ رابستم ومهرکردم تادستش به طلاها نرسد"
    شب گذشته که دررختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد ومن درازا گاو رابه اودادم
    چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند.
    هنگامی که اوضاع ظاهرا بروفق مرادنیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید وبدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش رانفهمید.

     



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/1/25::: ساعت 12:5 عصر

      یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکی نبود

       آنجا که درخت بید به آب می رسد ، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند .

       آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند

       و عاشق هم شدند .

       کرم ، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد ،

      و بچه قورباغه ، مروارید سیاه درخشان کرم .

      بچه قورباغه گفت : « من عاشق سر تا پای تو هستم. »

      کرم گفت : « من هم عاشق سر تا پای تو هستم . قول بده که هیچ وقت تغییر نمیکنی

      بچه قورباغه گفت : « قول می دهم . »

      ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند . او تغییر کرد .

      درست مثل هوا که تغییر می کند .

      دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند ، بچه قورباغه دو تا پا در آورده بود .

      کرم گفت : « تو زیر قولت زدی . »

      بچه قورباغه التماس کرد : « من را ببخش دست خودم نبود . »

      « من این پاها را نمی خواهم

      من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم

      کرم گفت : « من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .

      قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی . »

      بچه قورباغه گفت : « قول می دهم . »

      ولی مثل عوض شدن فصل ها ،

      دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند ،

      بچه قورباغه هم تغییر کرده بود . دو تا دست در آورده بود .

      کرم گریه کرد : « این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی . »

      بچه قورباغه التماس کرد :« من را ببخش . دست خودم نبود . من این دست ها را نمی خواهم

      من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم . »

      کرم گفت : « من هم فقط مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم .

      این دفعه ی آخر است که می بخشمت . »

      ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند ؛ او تغییر کرد . درست مثل دنیا که تغییر می کند .

      دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند او دم نداشت .

      کرم گفت :« تو ، سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی . »

      بچه قورباغه گفت : « ولی تو ، رنگین کمان زیبای من هستی . »

      « آره ، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی . خداحافظ . »

      کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آن قد به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد .

      یک شب گرم و مهتابی ، کرم از خواب بیدار شد .

      آسمان عوض شده بود ،

      درخت ها عوض شده بودند .

      همه چیز عوض شده بود

      اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود .

      با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود ، اما او تصمیم گرفت که ببخشدش .

      بال هایش را خشک کرد .

      و بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند .

      آنجا که درخت بید به آب می رسد ،

      یک قورباغه ، روی یک برگ گل سوسن ، نشسته بود .

      پروانه گفت : « ببخشید ، شما مروارید … »

      ولی قبل از این که بتواند بگوید : « سیاه و درخشانم را ندیدین »؟

      قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

      و درسته قورتش داد .

      و حالا قورباغه ، آن جا منتظر است

      با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند

      نمی داند که کجا رفته .

  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: جمعه 86/1/10::: ساعت 4:52 عصر


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 19
    بازدید دیروز: 16
    کل بازدید :82177

    >> درباره خودم <<
    آواز ققنوس
    محمد نوروزی
    می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

    >>دسته بندی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    آواز ققنوس

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<













    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<