سفارش تبلیغ
صبا ویژن
شنیدم مردی از امام صادق علیه السلام می پرسید :«کسی می گوید که دوستت دارم . من از کجا بدانم که [واقعا] دوستم دارد ؟». [صالح بن حکم]
آواز ققنوس

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند... و مسابقه شروع شد ...راستش،کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند!شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

- اوه,عجب کار مشکلی!!!

- اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند

یا:

- هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!!

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند به جز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!؟و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر...

این یکی نمی خواست منصرف بشه!

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!...

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟؟؟

و مشخص شد که :....

برنده ی مسابقه کر بوده!!!!!!!!!!

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره ...

پس همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از اون  هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسیدکر بشید .و هیشه باور داشته باشیدمن همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم!




  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: چهارشنبه 85/9/29::: ساعت 7:0 عصر

    سلام دوستان
    اصلا فکرشو نمی کردم که وبلاگهای فرهنگی این قدر بی توجهی بهشون بشه و بیچاره ها تو فراموشی خاک بخورن.
    از بس کسی به این وبلاگ سر نزده خودم هم خیال داشتم میکردم که این وبلاگ اصلا دیگه وجود نداره.
    خلاصه....
    نمیدونم چی شد که یهو امروز 12 نفر به این وبلاگ خاک گرفته سر زدن و احوالی ازش گرفتن و تعداد بازید کننده ها پس از یک انتظار طولانی به 100 نفر رسید. (وبلاگهای دیگه روزی 1000تا بازدید کننده دارن)

    این گل تقدیم به همه اونایی که منو تا اینجا حمایت کردن.



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 85/9/27::: ساعت 5:28 عصر

    کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

    خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

    اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

    - اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

    خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

    کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟

    خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

    کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

    خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

    کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

    - فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

    کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!

    خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.

    در آن هنگام بهش آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟

    خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

    خدا کنه که همه ی ما لایق فرشته های خدا باشیم و اونا هیچوقت مارو تنها نذارن



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 85/9/18::: ساعت 4:0 عصر

    در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت . او هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت ؛ بنابراین، در حالی که کوزه سالم همیشه حد اکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ی ارباب میرساند ، کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد . برای مدت دو سال سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه میرساند.

    کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار میکرد اما کوزه ی شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ، ناراحت بود.

     

    بعد از دو سال روزی در کنار رودخانه کوزه ی شکسته به سقا گفت :

    من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش می خواهم چون در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید انجام دهم ، انجام داده ام . به خاطر شکاف های من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.

    سقا لبخند زد و گفت : کوزه ی نازنینم ! از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ، به گل های زیبای کنار جاده توجه کنی.

     

    در حین بالا رفتن ار تپه ، کوزه ی شکسته گل های باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب می درخشیدند و عطرشان همه ی فضا را فرا گرفته بود .

    سقا گفت :من از شکاف های تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم !؟ من در کناره راه گل هایی کاشتم که هر روز وقتی از خانه بر میگشتیم ،تو به آنها آب میدادی . برای مدت دو سال من با این گل ها خانه ی اربابم را تزیین و عطرآگین ساختم . بی وجود تو خانه نمی توانست اینقدر زیبا و مطبوع باشد.

     

     

                                       

               

     



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: سه شنبه 85/9/7::: ساعت 3:0 عصر

    لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد؛ می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

    روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

    سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

    نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

    گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند؛ دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

    وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: " من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!"

    داوینچی با تعجب پرسید: "کی؟"

    - سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 85/8/29::: ساعت 12:0 صبح

    مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد و تمیز کردن زمین را -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدید، آدرس ایمیل‌تان را بدهید تا فرم‌های مربوطه را بفرستم تا پر کنید و همین‌طور تاریخی که باید کار را شروع کنید..»
    مرد جواب داد: «من آدرس ایمیل هم ندارم!»
    رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگر ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارید. و کسی که وجود خارجی ندارد، شغل هم نمی‌تواند داشته باشد.»
    مرد در کمال نا امیدی آنجا را ترک کرد. نمی‌دانست با تنها 10 دلاری که در جیبش دارد چه کار کند بنا بر این تصمیم گرفت به سوپرمارکتی رفته و یک صندوق 10 کیلویی گوجه‌فرنگی بخرد. بعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، توانست سرمایه‌اش را دو برابر کند. این عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهمید که می‌تواند به این طریق زندگی خود را بگذراند، و شروع کرد به این که هر روز زودتر برود و دیرتر به خانه برگردد
    . در نتیجه سرمایه اش هر روز دو یا سه برابر می‌شد. به زودی یک گاری خرید، بعد یک کامیون، وسپس ناوگان خودرا در خط ترانزیت (پخش محصولات) قرار داد...
    پنج سال بعد، آن مرد یکی از بزرگترین خرده‌ فروشان آمریکا شده بود. و شروع کرد تا برای آینده‌ی خانواده خود برنامه‌ربزی کند  و تصمیم گرفت بیمه‌ی عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی را انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شان به نتیجه رسید، نماینده‌ی بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»
    نماینده‌ی بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارید به اینجا رسیده اید، و یک امپراتوری در شغل خود به وجود بیاروید؟!. می‌ دانید به کجاها می‌رسیدید اگر یک ایمیل هم داشتید؟» مرد برای مدتی فکر کرد و
    گفت:
    آره !!!!!!!!!!!
    آبدارچی شرکت مایکروسافت!!!!!!!!!!!
     
    همیشه وقتی ? در به روتون بسته هست ناامید نشید درهای دبگرو امتحان کنیدو بزنید مطمئننا حداقل یکیش باز میشه نگید فقط همین دره بگردین پیدا میشه
    از قدیم داشتیم که:
                                       گر خداوند زحکمت ببندد دری
                                                                        ز رحمت گشاید در دیگری
      
                       


  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: یکشنبه 85/8/14::: ساعت 11:0 صبح

    مدت زیادی از تولد برادر سالی کوچولو نگذشته بود . سالی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
    پدر و مادر می ترسیدند سالی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سالی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند.

    سالی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سالی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ چه شکلی؟ مهربونیش چقدره ؟ من داره یادم میره...

     

                         

     



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 85/8/1::: ساعت 10:0 عصر

    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.

    مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.

    برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!...


    زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب.

     

     



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 85/8/1::: ساعت 6:0 عصر

    ???سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت . با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

    وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید , بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود . دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری , نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند , اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببیند .
    روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم , کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد , ملک? آیند? چین میشود . دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
    سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد . دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند . اما بی نتیجه بود , گلی نروئید .
    روز ملاقات فرا رسید . دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
    لحظ? موعود فرا رسید . شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد که دختر خدمتکار , همسر آیند? او خواهد بود.
    همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند و آن گل صداقت می باشد . هم? دانه هائی که به شما داده بودم , عقیم بودند . امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.




  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 85/7/24::: ساعت 4:55 عصر

    <      1   2   3   4   5      

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 40
    بازدید دیروز: 48
    کل بازدید :80771

    >> درباره خودم <<
    آواز ققنوس
    محمد نوروزی
    می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

    >>دسته بندی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    آواز ققنوس

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<













    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<