سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دل احمق در دهانش و دهان حکیم دردلش است . [امام عسکری علیه السلام]
آواز ققنوس

ای فرزند آدم تا سلطنت من باقی است از هیچ صاحب و قدرتی نترس که سلطنت من همیشگی است.

تا خزانه ی من پر است در غم روزی نباش و بدان که گنجینه ی من هرگز خالی نمی شود.

قسم بحق من بر تو ،که من دوست توام و تو نیز دوست من باش

به کسی جز من دل مبند،زیرا منم که به تو نزدیک بوده و خواسته های تو را بر میاورم.

همه چیز را برای تو و تو را برای عبادت افریدم.

تو را از خاک آفریدم خسته نشدم چگونه روزی رساندن بتو مرا خسته می کند.

برای خاطر خود بر من خشم می گیری ،آیا می شود بخاطر من بر نفست خشمگین شوی؟

آنکه تو را می خواهد برای خودش می خواهد من تو را برای خودت می خواهم از من فرار نکن.

برای من است بر تو واجباتی و برای تو است بر من معایشی ، تو تخلف می کنی ولی در کار من تخلفی وجو ندارد.

منیکه امرزو عبادت فردا را از تو نمی خواهم تو نیز روزی فردا را از من نخواه.

به آنچه نصیب تو است راضی باش،آسوده و پسندیده خواهی بود،اگر غیر این باشد نیاز را بر تو چیره خواهم کرد.

تا چون درندگان بیابان راه روی به نصیب می رسی اما خود را بی اجر کرده ای.

همچنانکه در حضور شهر یاران می ایستی در عبادت من بایست اگر تو مرا نمی بینی من تو را می بینم.

امضا:خدا



  • کلمات کلیدی : خدا.....
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

    از من بپرس...

    امروز نسیم آمد تا گرمم نشود،خورشید تابید تا سردم نشود.

    میوه ها رسیدند تا بخورم.

    اب در جویبار جاری شد تا بنوشم.

    امروز پدر هست تا دخترش باشم،مادر هست تا همرهش باشم.

    امروز تو نیز هستی و تمام کسانی که دوستشان دارم.

    تو امروز اینجایی تا باز کنم دفتر خاطره را و

    مرور کنیم هر چه گذشته است از غم و شادی.

    پس بازم هم بپرس چگونه ام ؟

    تا بگویم :"بسیار خوب؛ عالی!!



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

    آدم به زمین آمد

    این حادثه رویا نیست

    این فرصت بی تکرار

    عشق است معما نیست



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

     

    بعضی آدما ممکنه هر روز بیان از کنارت رد بشن اما برات اهمیت نداشته باشن اما دلیل نمیشه که اونا بی اهمیت باشن .

    بعضی آدما هم هستن که برات خیلی مهمن اما دلیل نمیشه که آدم مهمی باشن

     اما چیزی که از همه بیشتر مهمه اینه که هر آدمی هر چقدر هم کم اهمیت باشه حداقل برا یه نفر اهمیت داره



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: دوشنبه 86/6/26::: ساعت 10:57 عصر

    در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت . او هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت ؛ بنابراین، در حالی که کوزه سالم همیشه حد اکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ی ارباب میرساند ، کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد . برای مدت دو سال سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه میرساند.

    کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار میکرد اما کوزه ی شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ، ناراحت بود.

    بعد از دو سال روزی در کنار رودخانه کوزه ی شکسته به سقا گفت :

    من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش می خواهم چون در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید انجام دهم ، انجام داده ام . به خاطر شکاف های من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.

    سقا لبخند زد و گفت : کوزه ی نازنینم ! از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ، به گل های زیبای کنار جاده توجه کنی.



    در حین بالا رفتن ار تپه ، کوزه ی شکسته گل های باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب می درخشیدند و عطرشان همه ی فضا را فرا گرفته بود .

    سقا گفت :من از شکاف های تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم !؟ من در کناره راه گل هایی کاشتم که هر روز وقتی از خانه بر میگشتیم ،تو به آنها آب میدادی . برای مدت دو سال من با این گل ها خانه ی اربابم را تزیین و عطرآگین ساختم . بی وجود تو خانه نمی توانست اینقدر زیبا و مطبوع باشد.

    محمد نوروزی ::: چهارشنبه 86/4/20::: ساعت 4:30 عصر

     

    یک روز غروب,زنی جوان کنار ساحل رفت تا کمی با خود خلوت کند و پا برهنه روی ماسه ها قدم بزند او ارام قدم بر می داشت و امواج کف الود دریا گاهی نرم نرمک جلو می خزیدند و به پاهایش بوسه می زدند.بعد از مدتی پیاده روی لحظه ای ایستاد تا رد پاهایی را تماشا کند که از خود به جا گذاشته بود,اما اثری از رد پاها نبود . امواج دریا انها را شسته بود .

    همین که رویش را برگرداند تا به راهش ادامه دهد,با کمال تعجب پیرزنی را دید که پتویی به خودش پیچیده بود و در حالی که داشت خود را کنار اتش گرم میکرد مشغول ورق زدن کتابی با جلد چرمی بود.

    زن جوان با دودلی و اهسته پیش رفت و پرسید:"ببخشید,شما از کجا یکدفعه پیدایتان شد؟چند لحظه پیش که اینجا نبودید!چه طوری توانستید به این زودی اتش روشن کنید؟"

    پیرزن به شعله های رقصان اتش خیره شده بود و بدون اینکه حتی سرش را بلند کند با صدایی که شبیه صدای پیچش باد در میان شاخه های درختان بود,ارام و شمرده گفت:"بیا بنشین عزیزم,چیزهایی هست که باید نشانت بدهم."

    وقتی زن جوان زانو زد و کنار اتش نشست,پیرزن کتابی را که در دست داشت به او داد زن جوان دستی به جلد چرمی ان کشید و شروع کرد به ورق زدن کتاب.او هر چه بیشتر ورق میزد بیشتر تعجب میکرد چون همه صفحات کتاب داستان زندگی خودش بودند.در ان کتاب همه ماجراهایی که پشت سر گذاشته بود,یکی پس از دیگری نوشته شده بود.او انقدر ورق زد که رسید به ماجرای ان شب,به اینکه موقع قدم زدن در لب ساحل با پیرزنی برخورد میکرد و با او هم صحبت می شد وقتی این صفحه را هم با دقت خواند ,ورق زد تا به صفحه بعد برود اما صفحه بعد سفید بود. زن جوان که حسابی جا خورده بود با دستپاچگی صفحات دیگر را هم تند تند ورق زد.اما همه انها خالی بودند او که خیلی گیج و سردرگم شده بود نگاه پرسشگرش را به چهره پیرزن دوخت و با التماس گفت:"این یعنی چه؟حتما امشب اخرین       شب زندگی من است مگر نه؟"

    پیرزن به ارامی جواب داد:نه عزیزم این یعنی زندگی تو از امشب شروع می شود.

    پیرزن این را گفت و کتاب را از زن جوان گرفت و شروع کرد به کندن صفحات نوشته شده ان. او صفحات را یکی یکی پاره کرد و در اتش می انداخت ان قدر این کار را ادامه داد که جز صفحه های سفید چیزی باقی نماند انگاه رو کرد به زن جوان و گفت:"ببین همان طور که امواج دریا ردپاهای تو را شسته اند گذشته های بد تو هم محو شده است و هیچ وقت بر نخواهند گشت.از زندگی تو همین ورق های سفید باقی مانده اند از این پس هر لحظه جدید اولین لحظه از باقی مانده ی زندگی توست یادت باشد هر لحظه ای که می گذرد نمی توانی دوباره به دستش بیاوری مهم تر از همه اینکه هر روز نو فرصتی است برای دوست داشتن یگران,فرصت هایی که تکرار نخواهند شد تو از این پس می توانی اینده ات را هر جور که دوست داری بنویسی,چون هنوز صفحات ان خالی است"

    پیرزن این ها را گفت و ارام از جایش بلند شد چند قدم به سمت امواج دریا برداشت و اهسته اهسته در سیاهی شب محو شد.



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: پنج شنبه 86/4/14::: ساعت 1:0 عصر

    سالها پیش مرد جوانی زندگی میکرد که

     مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک

    بود اما به خدا اعتقادی نداشت

    او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب میشنید مسخره میکرد

    شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده

    اموزشگاهش رفت چراغ خاموش بود ولی

    ماه روشن.....و همین برای شنا کافی بود

    مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت

    و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود

     ناگهان سایه بدنش را همچون صلیب روی

     دیوار مشاهده کرد احساس عجیبی تمام

    وجودش را فرا گرفت از پله ها پایین امد و به

     سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد

     اب استخر برای تعمیر خالی شده بود

     او سایه خود را ندید سایه خدا را بر سر خویش احساس کرد

     

     



  • کلمات کلیدی : سایه ای چون صلیب
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/3/26::: ساعت 12:0 عصر

    اگر شما اهل مطالعه و علاقمند به کلاس زبان و یادگیری گرامر و مکالمه انگلیسی شاید در برخی دوره ها شاگردی او را هم نموده باشید خودش بود و همسرش با یک پسر جوان . کارش اموزش زبان در این موسسه و ان موسسه .

    تندباد روزگار از درخت تناور زندگی اش برگ و بری ریخت که جا داشت بخشکد و بی ثمر گردد اما ماند و مبارزه کرد . همسرش را در یک تصادف رانندگی از دست داد او ماند و یک پسر زمان هم بدین منوال گذشت

    روزی احساس کرد در فرق سرش غده ای سر براورده اهمیت نداد شاید غده چربی باشد اما دردی که گهگاه سراغش می امد زنگ خطری بود که در بن گوش او نواخته می شد به طبیب مراجعه کرد و کار به تکه برداری و غیره انجامید و چیزی نپایید که فهمید سرطان گرفته است . هیچ خود را نباخت و با خود گفت این چهره زندگی امروز به من رخ نموده است

    می دانست باید بلاخره با زندگی کنار امد شیمی درمانی را شروع کردی و به صورت توام اسبابب و وسایل زندگی اش را فروخت فرزندش را هم به خانواده پدریش سپرد و روانه انگلیس شد برای مداوا

    چون زبان می دانست برای ایجاد ارتباط با دیگران چندان به مشکل بر نخورد سیر درمان را در انجا ادامه داد و با طبیب معالج خویش به مشورت نشست

    _ دکتر می توانید راحت همه چیز را برای من بگوید فکر می کنم تحمل شنیدن حرفایتان را دارم

    _ در یک وضع معمولی شما حداکثر تا شش ماه دیگر زنده خواهید ماند بیماری شما پیش روی سریع خویش را اغاز کرده است اگر بخواید تحت عمل جراحی قرار بگیرید باید کاسه سرتان برداشته شود من هیچ قولی نمی توانم به شما بدهم چنین عملی در شرایطی که شما دارید بسیار خطرناک است اما اگر از این جراحی جان سالم بدر بردید دیگر ا خطر رسته اید

    _ دکتر برای عمل جراحی چقدر فرصت دارم مثلا 72 ساعت خوب است

    - هیچ مانعی ندارد

    خدا نکند شما جای او باشد فقط فرض کنید اگر شما 72 ساعت تا ژایان زندگی فرصت داشتید چه می کردید ( چنین احتمال قطعا به صورت قوی برای او مطح بود میی خواید حرفهای خودش را برایتان بگویم )

    گفت امدم تلفنی با تک تک اعضای خانواده ام در ایران صحبت کردم و جریان را به انها گفتم و غزل خداحافظی را خوند بعد هم بلیط موزه ها و مراکز تفریحی لندن را گرفتم و در این فرصت مغتنم ا عمر خویش اثار شگفت انگیز وئ مراکز دیدنی را از نظر گذراندم در این چند در این چند روز مختصر چنان از عمر خود بهره بردم که هیچ کس از یک سرطانی مشرف من انتظار نداشت بعد هم با نهایت ارماش خود را به تیغ جراح سژردم ....

    کاسه  سرش را برداشتن و غده سرطانی اش را عمل کردن از بیمارستان انگلیسی ها به سلامت بیرون امد امروز هم زندگی شغل و موقعیت پیشین خود را کاملا باز یافته است

    نگوید چه بی خیال دارد می میرد سراغ موزه می رود بله او به مدد وامید نجات یافت من که از شما بیشتر در جریان کار او بودم ! می دانم که اگر او خود را باخته بود ان روز مرگ با تایغ اغشته ای خویش چنان بر فرق سر او می کوبید که دیگر تا قیامت نتواند سر براورد چه رسد به این که امروز سر زند و شاداب دوباره با شاگران خویش نغمه سر دهد :

    PLEASE REPEAT ME

    ** ما همین نیستیم که اکنون هستیم انیم که بخواهیم و اراده کنیم **



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/3/12::: ساعت 3:0 عصر

    شیائو لی یک پسر 8 ساله بود .هنوز نخستین باری را که با او برخوردار کردم ، فراموش نکرده ام . در آن روز گرم تابستان ، شائو لی با بچه ها گلف بازی می کرد . هنگامی که کلاهش را از سر بر داشت ، متوجه شدم که مویی بر سر ندارد . او نسبت به بچه های همسال خود لاغرتر و ضعیفتر به نظر می رسید . با این حال وقتی با دیگر کودکان بازی می کند ، شاد و خوشنود شد . او تلاش می کرد همانند دیگران گلف بازی کند .

    در واقع شیائو لی به سرطان خون مبتلا بود . بعضی وقت ها من هم با او گلف بازی می کردم . او به من می گفت که خوب بازی می کنم .

    یک سال سپری شد . من مدت ها دیگر در میدان بازی گلف شیائو لی را ندیدم . شنیدم که بیماری او حادتر شده است . اما دوستانش گفتند که شیائو لی تلاش می کند قبل از فرا رسیدن پائیز چند بار دیگر گلف بازی کند .

    هفته بعد ، بار دیگر در میدان بازی گلف شیائو لی را دیدم . یکی از دوستانش کیف او را برایش می اورد . شیائو لی به دوستان خود گفت : مواظب باشید . احساس می کنم که امروز شانس با ماست .

    با این حال ، او هنگام گلف زحمت زیادی متحمل می شد . در آخرین پرتاب ، شیائو لی با بالاترین توان توپ گلف را پرتاب کرد . توپ ناپدید شد . یکی از دوستانش از شیائو لی خواست تا توپ گلف را پیدا کند .او ضعیف بود ، راه رفتن برای شیائو لی بسیار سخت بود . متوجه شدم که او ضمن جستجوی گلف به نفس نفس افتاده است .

    اکنون همه دوستان شیائو لی برای یافتن توپ تلاش می کردند . بطور تصادفی متوجه شدم که یکی از دوستان شیائو لی توپ گلف شیائو لی را بر داشته و به داخل سوراخ انداخته است . این دوست سپس دورتر دوید و وانمود کرد که توپ خود را جستجو می کند . او متوجه شده بود که من حرکاتش را زیر نظر دارم به همین دلیل به من خیره شده بود .

    پس از آنکه شیائو لی توپ خود را پیدا نکرد ، ناامید شد . زیرا فکر می کرد باید بهتر بازی می کرد . ولی هنگامی که به حفره بازی نگاه کرد ، رنگ شادی بر رخسارش نشست و در پوست نمی گنجید . پسران به یکدیگر نگاه می کردند و می گفتند : آیا واقعا او با یک ضربه توپ را به داخل سوراخ انداخته است . می گفتند که شیائو لی حتما توپ را با دست به داخل حفره انداخته است .

    شیائو لی گفت : هرگز چنین کاری نکرده ام ! پسران وانمود کردند که بسیار متعجب شده اند . شاید در این موقع بود که فهمیدم شیائو لی خود را اکنون سعادتمند ترین پسر جهان می داند . از آن به بعد دیگر شیائو لی را ندیدم . اما آن موقع بود که معنی بازی گلف را فهمیدم . گلف بازی ماهرانه و دور پرتاب کردن ها اصل این بازی نیست بلکه در آن زمان باید از ارتباطات و با هم بودن و بازی گلف به شکلی جمعی لذت برد و به دیگران نیز توجه مبذول داشت

     



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/3/5::: ساعت 10:0 عصر

    ساعت 3 شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت:چرا این وقت شب مرا  از خواب بیدار کردی؟

    بیا هر شب کنار نور یک شمع به فکر پیچک همسایه باشیم

    مادر گفت :25 سال قبل در همین موقع تو مرا از خواب بیدار کردی فقط میخواستم بگویم تولدت

    مبارک پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادر رفت

     وقتی

     داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمعی نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود



  • کلمات کلیدی :
  • محمد نوروزی ::: شنبه 86/2/22::: ساعت 6:0 صبح

    <      1   2   3   4   5      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 27
    بازدید دیروز: 48
    کل بازدید :80758

    >> درباره خودم <<
    آواز ققنوس
    محمد نوروزی
    می روم دل مردگی ها را ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

    >>دسته بندی یادداشت ها<<

    >>آرشیو شده ها<<

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    آواز ققنوس

    >>لینک دوستان<<

    >>لوگوی دوستان<<













    >>اشتراک در خبرنامه<<
     

    >>طراح قالب<<